تبلیغات
بازاریابان

مامان پز

دوشنبه 25 مرداد 1395 14:14نویسنده : پارسا حسینی

 
به زودی می خواهم درباره ی مامان پز مطلب بنویسم . اگر دوست داشتید، بروید و ببینید که درباره ی چی می خواهم بنویسم. البته نه این گروه را می شناسم نه فک و فامیلم هستند و نه پولی گرفته ام ازشان. می خواهم کمی درباره ی کاری که می کنند حرف بزنم در وبلاگ بازاریابان.
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 14:19

 

جناب مدیر لطفاً دروغ نگویید!

دوشنبه 25 مرداد 1395 14:07نویسنده : پارسا حسینی

 

یکی از مهمترین ویژگی های انسان بودن راستگویی است. این مسئله در جریان کسب و کار خیلی اهمیت دارد به ویژه در مواردی که پای رهبری یا مدیریت یک تیم انسانی در میان است.

خیلی از مدیرهای خیلی از سازمان ها بین حرف و عمل شان یک زاویه ی 180 درجه ای وجود دارد! خیلی های شان مثل سخنوران خوش بیانی هستند که فقط بلدند حرف های قشنگ بیندازند توی دهان شان. مثلاً از تعهد به مشتری به قاعده ی یک کتاب حرف می زند و به کارمندش تعهدِ دادن حق و حقوق اش را ندارد. یا مثلاً درباره ی اصل مشتری مداری حرف می زند و توصیه می پراند و مدام می بینی ش که با این و آن دعوا می کند و اگر پای اش بیفتد چنان گوش مشتری را می برد که ...

ببینید خیلی مهم است این قضیه. مهم ترین عامل ایجاد کودکِ دروغگو، پدر و مادرهایی هستند که رفتارشان پر از دوروغ و تناقض است. تنها چیزهایی را که خوب می آموزیم و برای آموزش هم وقت و انرژی صرف نمی کنیم همین شیوه های دروغگویی، دزدی، خیانت، ریاکاری و تظاهر، پستی و ...است. حواس مان نیست که برای خیلی ها چه معلم های خوبی هستیم تو این موارد. در سازمان و یا محیط کاری هم عیناً همینطور است. فکر می کنید اینکه در مقام یک مشتری چرا از بیشتر کسب و کارها کلافه می شویم و جوش می آوریم به چه دلیلی است؟ دقیقاً به خاطر فرهنگ دروغگوییِ سازمانی است که نفر اول آن مجموعه باعث و بانی اش شده است. یک کارمند، حداقل در اوایل دوران کاری اش،  مدل های رفتاری مدیر یا مسئول یا سرپرست یا رهبر سازمانی اش را کپی برداری می کند؛ درست مثل بچه ها. پس باید مواظب بود.

پس نوشت1: خیلی ها با همین استفاده از فرهنگ دروغ به چه جاهایی که نرسیده اند، عملاً! بالا رفته اند ولی تاوانش را هم داده اند یا می دهند.

پس نوشت 2: بدتر کسانی هستند که دروغ را با قسم و آیه و برهان راست می کنند و می اندازند به آدم!

پس نوشت 3: آنهایی که تجربه دارند می فهمند من چه می گویم؛ راستگویی در کسب و کار مقدمه ی یک ثروت آفرینی بزرگ و پایدار است. 


برچسب ها: سازمان ، کسب و کار ، بازاریاب ، مدیر ، موفقیت ، دروغ ، صداقت ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 14:14

 

شه + رامِ جزایری

پنجشنبه 14 مرداد 1395 14:22نویسنده : پارسا حسینی

 

پیش نوشت: شاهی که آرام شده است این روزها!

نمی دانم چه شد که امروز «یهویی» افتادم وسط اخبار مربوط به شهرام جزایری. هیچ وقت تا به امروز این اسم برایم این قدر مهم نشده بود که بروم و توی دنیای «بر خط» این کوچه و آن کوچه بشوم و درباره ی شهرام جزایری بخواهم چیز بدانم. بیشتر دوست داشتم بفهمم کسی که یک عده او را «دزد و خائن» می دانند و یک عده ی دیگر «نابغه ی اقتصادی»، حالا بعد از یک دوره حبس کشی و بالا و پایین رفتن درجه ی امیدواری اش و از دست دادن همه ی روزهای خوب و دست و پنجه نرم کردن با افکار تنهایی اش و ... زندگی را دارد چطور می گذراند این روزها.

رفتم و از این طرف و آن طرف مطلب خواندم درباره اش و عکس هایش را دیدم. سعی کردم یک جوری تا آنجایی که می شود حس های ش را بفهمم. سعی کردم خودم را جایش بگذارم. جای کسی که یک روزگاری 50 تا شرکت موفق را اداره کرده است و الآن از خیلی چیزهایی که نمی ترسیده می ترسد و شاید یک آدم دیگری شده است برای خودش.

دیدم در این روزهای اش دارد سخنرانی می کند و مشاوره می دهد و از تجربه ها و یادگرفته هایش به این و آن می دهد و شاید هم می فروشد آنها را. با خودم گفتم شهرام جزایری بودن برای خیلی ها سخت است.

من از پرونده های گذشته اش چیزی نمی دانم. نمی دانم چطور آدمی هست. نمی دانم چطور آدمی شده است ولی مطمئنم که باید پای حرفهایش نشست. بالأخره یک فرقی هست بین این آدم و دیگرانی که به جرم دزدی بیت المال یقه شان را گرفته اند. شاید بی تجربگی، شاید کم دانستن، شاید آرزوهای بلندبالا، شاید هوس و طمع و یا ... او را چندین سال میهمان اوین کرده باشد؛ نمی دانم. فقط می توانم فرق او با دیگرانی را که اعدام کردند و یا با پول مردم فراری مرفه در کشورهای دیگر شده اند را تشخیص بدهم.

به نظر من شهرام جزایری و آدمهای مثل او که از جهنم شکست برگشته اند به دنیای آدم های عادی، خیلی حرفها دارند برای گفتن و می توانند به خیلی ها کمک های بزرگی بکنند. او هر که هست، شاید تاوان کارهایی که کرده است را داده و الآن می تواند دوباره زندگی کند. او خودش می داند کیست و چه کسی باید باشد.

چیزی که از زندگی او در همین چند ساعت کوتاه آموختم، قدرت لبخند و جنگیدن بود. نمی خواهم حرف را بکشانم توی این وادی که مسئولیت اجتماعی او در برابر ما و مسئولیت اجتماعی ما در برابر او چیست؛ نه! می خواهم برای خودم از زندگی او، زندگی ویژه ی او، به دور از خوب یا بد بودنش درس ببافم. می خواهم از او یاد بگیرم که ورشکستگی واقعی یعنی چی و امیدواری واقعی یعنی چی و برگشتن واقعی یعنی چی. می خواهم از او یاد بگیرم که چقدر و چگونه بترسم. می خواهم از او یاد بگیرم که چقدر و چگونه اعتماد کنم. شهرام جزایری برای امثال من یک فرصت است!

پس نوشت: لطفاً هیچ لیبلی را توی ذهنتان نسبت به این نوشته نچسبانید. بازاریابان تا جایی که بشود از سیاست و سیاستمدار و سیاسی بازی فاصله می گیرد. در کل هیچ منظور خاص و تبلیغی و تحقیری نبود در این نوشته.


برچسب ها: شهرام جزایری ، بازاریابی ، موفقیت ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 مرداد 1395 14:26

 

تکیه بر هیچ!

چهارشنبه 13 مرداد 1395 10:52نویسنده : پارسا حسینی

 

پیش نوشت: می خواستم عبارت «تکیه بر باد» را برای این نوشته به عنوان شناسه (یا همان تیتر) انتخاب کنم؛ با خودم گفتم: «باد خیلی خوب است. اگر باد نباشد عالم به هم می ریزد. باد نعمت خداست و اصلاً نمی تواند نشانه ی خوبی برای هیچ بودن باشد.» این شد که همان کلمه ی «هیچ» را انتخاب کردم و گذاشتم این عنوان با منطق آقای معظمی برای همان سریالش با همین نام باقی بماند. نمی دانم ایشان هم از روی دست کس دیگری این عبارت را دیده است یا نه؟!

...

در زندگی کاری «انسان» خیلی مهم است. ابزار و سرمایه و سایر موارد هم مهم هستند ولی انسان از همه ی موارد دیگر مهم تر است؛ درست مثل زندگی زناشویی که باز «انسان» خیلی مهم تر از بقیه ی موارد مثل خانه و ماشین است. همانطور که با انسان خوب در زندگی زناشویی می توان از هیچ به همه چیز رسید، در زندگی کاری هم می توان با وجود انسان های خوب به اهداف درست رسید. بر عکس این قاعده هم که منطقاً درست است و دیگر نمی نویسم درباره اش.

کارهایی که با وجود سرمایه ها و ابزارهای خوب در جمع کردن تیم خوب از انسان های خوب موفق عمل نمی کنند، هیچ وقت ستاره نمی شوند. همه ی برندهای موفق در دنیا قبول دارند که «انسان» محور توسعه است و بس.

با این مقدمه چینی می خواستم به همه ی کسانی که در راه انتخاب شغل هستند و یا کسانی که در مسیر انتخاب همراه یا همکار هستند، بگویم که نسبت به انتخاب انسان مناسب و یا محیط انسانی مناسب حساس باشند. این انتخاب مهم ترین انتخاب شما در زندگی کاری تان است.

این مسئله مخصوصاً برای نوکارها (همان استارت آپ) خیلی مهم تر است. انتخاب انسان نامناسب می تواند ترمز دستی ماشین انگیزه تان را محکم بکشد. باید برای این مورد وسواس خرج کنید. برای انتخاب انسان ها عجله نکید، وقت بگذارید تا در وقت رسیدن به موفقیت تان صرفه جویی کرده باشید.

من خودم نقره داغ شده ی این مورد هستم و چیزی که می گویم بیان درد دل هم هست. باور کنید خیلی سخت است که تمام انگیزه های تان را، شور و اشتیاق تان را، ایده های تان را، آرزوهای تان را، صداقت تان را، و از همه مهم تر الگوی کار ی تان را (همان بیزینس مدل) با یک یا چند نفر تقسیم کنی و برای شان هزینه کنی تا با هم یک مسیر موفقیت را طی کنید و در همان شروع (البته اگر زرنگ باشید و بتوانید زود به این تشخیص برسید) بفهمید که بر روی «هیچ» حساب باز کرده اید و به قولی داریم روی یخ یادگاری می نویسیم!

شاید خیلی از شما به این مشکل برخورده باشید. بعضی وقت ها در جایگاه یک کارفرما و بعضی وقت ها در جایگاه یک کارمند، گیر انسان بد افتاده اید و هزینه های زیادی پرداخت کرده اید. روی حرف من حساب کنید و باور کنید که مهم ترین عامل موفقیت در زندگی کاری قدرتِ انتخابِ انسانِ خوب (یا درست) است.

زندگی کاری ما در ایران خیلی روی این مورد مشکل دارد چون استاندادهای درست برای تشخیص و انتخاب را نمی دانیم و باید یاد بگیریم. باید بلد باشیم که در این خصوص نگاه عقلی مان را تیزتر کنیم.

یک چیز کلی می گویم شاید به دردتان بخورد. انسان ها را با توجه به میزان تأثیری که روی زندگی کاری تان می گذارند، دسته بندی کنید. مثلاً سه دسته برای خودتان در نظر بگیرید. دسته ی اول را مثلاً «هم هدفان» نامگذاری کنید. اینها کسانی هستند که از درجه اهمیت بالایی برخوردارند. اینها کسانی هستند که باید سخت ترین و دقیق ترین وسواس ها را برای انتخاب شان خرج کنید. اینها قرار است در موفقیت تان شریک باشند و در شکست های تان پناه! دسته ی دوم را «همکاران» بنامید مثلاً. اینها قرار است حرف های شما را خوب بفهمند و بتوانند به بهترین نحو ممکن کارهای درست را انجام بدهند. اینها انسان های خوبی باید باشند که ممکن است روزی بخواهند سلطنت خودشان را راه بیندازند. دسته ی سوم را «همراهان» نامگذاری کنید. همراهان با اینکه در دسته ی سوم هستند ولی اهمیت شان در حد دسته ی همکاران است ولی کارهای کم اهمیت تری را برای شما انجام می دهند. اینها ممکن است توی سازمان شما نباشند ولی کارتان به آنها وابسته باشد.

می خواستم با این مدل کلی و مختصر بگویم که قضیه خیلی مهم است.

پس نوشت: حواس تان باشد که برای تکیه دادن، به یک تکیه گاه واقعی تکیه بزنید. 


برچسب ها: کسب و کار ، مدیریت ، همکار ، بیزینس مدل ، موفقیت ، استارت آپ ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 مرداد 1395 11:00

 

تکلیف جدید بازاریابان

سه شنبه 12 مرداد 1395 12:09نویسنده : پارسا حسینی

 

پیش نوشت: نمی دانم چرا دلم نمی آید یک فکری برای این وبلاگ بیچاره بکنم. از یک طرف دستم به نوشتن مطالب جدید نمی رود و از یک طرف هم بدم می آید از کارهای نیمه کاره و لنگ در هوا! خدایی ش بد حالتی است. شاید اگر رمز ورود را فراموش می کردم، خیالم تا کمی راحت می شد و این وبلاگ می شد مثل بچه های سر راهی که یا بزرگ می شد برای خودش و یا بزرگترها نمی گذاشتند که بزرگ بشود!

...

وقتی بعد از مدتها دارم می نویسم، خیلی چیزها خیلی سریع، فرق کرده. الآن حرف روز، حرف از استارت آپ ها (نوکارها) و دیجی کالا و بامیلو و علی بابا و کافه بازار و کلش بازها و پوکی مون گو و اینطور چیزهاست. بازاریابی و متعلقاتش هم کم کم دارد پوست می اندازد در ایران و همه ی حاضرین در این عرصه سعی می کنند یک جوری خودشان را با تازه واردها در محله ی جدیدشان وفق بدهند؛ خلاصه همه چیز دارد جور دیگری پیش می رود.

برای بازاریاب ها تشخیص این «جور دیگر» خیلی مهم است و مهم تر از تشخیص، نوع واکنشی است که به این قسمت از زندگی کاری شان قرار است نشان بدهند. هر کدام از برندهایی که خودشان را سنجاق کرده اند به این روزهای زندگی مان غوغایی ساخته است برای خودش؛ تلگرام، واتس اپ، اینستاگرام و کمی فیس بوک! می دانید که منظورم چیست!

چند وقت پیش یکی از فروشگاههای لوازم خانگی محله مان بساطش را جمع کرد و رفت. تقریباً بیشتر لوازمِ خانه های محله مان از این فروشگاه خریداری شده اند. هم اجناس خوبی داشت، هم اخلاق و انصاف خوبی داشت و هم سابقه ای بیشتر از سن و سال من. ولی رفت. این رفتن ها از صدقه سری امثال دیجی کالایی ها دارد زیاد می شود این روزها. خیلی ها تحت تأثیر اتفاقات پیش آمده از تکنولوژی دارند شغل عوض می کنند و یا حداقل به هیاهوی تغییر مسیر شغلی افتاده اند. تکلیف بازاریابان چیست در این هیاهو؟

پس نوشت: ندارد!


برچسب ها: بازاریاب ، دیجی کالا ، بامیلو ، کافه بازار ، استارت آپ ، تلگرام ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 12 مرداد 1395 12:12

 

تعداد کل صفحات ( 69 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...