تبلیغات
بازاریابان - ما را به خیر تو امیدی نیست، شر مرسان!

ما را به خیر تو امیدی نیست، شر مرسان!

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 16:09نویسنده : پارسا حسینی

 

بیچاره مثل مرغ بسمل شده هی این طرف و آن طرف می رود توی شرکت. مثل معمارهای قدیم که می خواستند با قدم های شان زمین را متراژ کنند با سر رو به پایین هی قدم می زند توی شرکت. می رود لب پنجره و یک سیگاری چاق می کند و ریه های ما را مورد لطف قرار می دهد.

استرس دارد. می ترسد. می نشیند روی مبل و به من زل می زند. من هم که از نگاه مدت دار روی خودم احساس سنگینی می کنم، به چشمانش نگاه می کنم و با جمع و جور کردن لب و لوچه ام می پرسم: «چته؟!»

او هم بلافاصله می گوید واقعاً هیچ چیزی بدتر از دل نگرانی نیست.

نگران است. می گوید نکند یکی از این رقبای ما بتواند از این ارز دولتی استفاده کند و برود دستگاه وارد کند و ما بدبخت و بیچاره بشویم! ها! پارسا!

من هم مثل مادری که جواب سؤال بچه اش را نمی داند و می خواهد هر طور که شده بچه اش را آرام کند، می گویم: «چه بگویم؟ فک نکنم.» اما خودم می دانم که ته دلم قرص نیست.

چه بساطی درست کرده این داستان ارز و نرخش که تمامی هم ندارد. هر روز یک اتفاق تازه ای می افتد و حسابی آشوب می اندازد به جان این دل های نگران.

می گویم: « محصول ما که جزو کالاهای ضروری محسوب نمیشه که. فک نکنم کسی توی این صنف بتونه از ارز دولتی استفاده کنه. بعدش هم این ارز دولتی رو میدن واسه اینکه وارد کننده های مهم باعث گرونی توی بازار نشن و یه استراتژی برای حمایت از آرامش و ثبات قیمت هاس.»

یک نگاه عاقل اندر سفیهی روانه ی چشمهایم می کند و می گوید: « اینجا ایرانه ها!»

منظورش را نفهمیدم خیلی. خوب معلوم است که اینجا ایران است. اما چه ربطی دارد به دل نگرانی و بازی ارز و ارز دولتی و رقبا و ورشکستگی و سیگارهای پشت سرهم؟!


برچسب ها: ارز ، ارز دولتی ، نرخ ارز ، مدیر ، شرکت ، استرس ، نگرانی ، ورشکستگی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 16:15

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.