تبلیغات
بازاریابان - نتوانستم تیتر بزنم، هر چه خودتان خواستید...

نتوانستم تیتر بزنم، هر چه خودتان خواستید...

شنبه 23 اردیبهشت 1391 12:17نویسنده : پارسا حسینی

 

چقدر از خودم بدم آمد. اَه که من بعضی وقت ها چقدر گند می زنم!

درست مثل یک دست و پا چُلفتی واقعی که ساده ترین کارها را هم با اشتباه انجام می دهد، گفتم: «... تومان برایت گذاشته ام روی میز، روز زن است، برای خودت چیزی بخر، من باید بروم، جلسه دارم.»

اشک توی چشمان زیبایش دوید. به نگاهش خیره شدم. دلم ریخت. فهمیدم گند زده ام و او همچنان خاموش، نگاهم می کرد.

فهمیدم، خواستم با یک لبخند جمع و جورش کنم، گفتم: «بعد از ظهر با هم میریم بیرون».

یک لبخند نصفه و نیمه زد و با صدایی ملایم گفت: «من فقط محبت می خواهم. این برای من بزرگترین و بیشترین هدیه است.»

من آدم بدجنسی نیستم ولی می دانم که او از من چیزی را خواست که این روزها به شدت کمیاب و گران شده است.

ارزش های واقعی زنان را در روز زن و مادر بیشتر بدانیم.


برچسب ها: زن ، مادر ، همسر ، خواهر ، خانم ، روز زن ، روز مادر ، هدیه ، زندگی ، عشق ،
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1391 12:23

 
دوشنبه 1 خرداد 1391 10:44
فکر میکنم رفتار مردای امروزی رو به تصویر کشیدی وگرنه قطعا تو اینجوری نیستی.
پارسا حسینی
سلام. خیلی ارادتمندیم آقای نخی.
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 10:14
سلام دوست نادیده ام . از اینکه با وبلاگ شما آشنا شدم ، خوشحالم. این خوشحالی نه از آن نوع تعارفات معمول ومرسوم نظرات قابل مشاهده در بسیاری از وبلاگ هاست. خوشحالی به سبب دقت نظرهاتی است که در پرداخت غیر مغرضانه و بی طرفانه ی نوشته های شماست. جنس نثر شما بسیار هماهنگ با موضوع و موضوع به شدت مناسب احوالات مخاطب است. دقت و روشمندی نثر شما همانند نثر هوشنگ گلشیری است برای من. ممنونم که در وانفسای شلخته نویسی های وبلاگ ها شما به بهترین وجه ادبی می نویسی.
پارسا حسینی
سلام. از نثر شما می توان به تفاوت نگاه شما پی برد. ممنون از شما.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.